چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۲:۱۶
نقد فیلم «تقاطع نهایی»؛تکرار موقعیت‌های کم‌رمق و کش‌دار

حوزه/ «تقاطع نهایی» ایده‌ای مناسب فیلم کوتاه را با کش دادن زمان و پنهان‌کاری متقلبانه روایی به فیلم بلند تبدیل کرده است. فقدان عمق شخصیت‌ها و حفره‌های منطقی، اثر را به تمرینی فرسایشی و کم‌رمق بدل کرده که شوک پایانی آن ارزش وقتی را که از مخاطب می‌گیرد، ندارد.

خبرگزاری حوزه | «تقاطع نهایی» ساخته‌ی سعید جلیلی بیش از آن‌که یک فیلم بلند باشد، تمرینی است درباره‌ی این‌که چگونه می‌توان یک ایده‌ی فیلم کوتاه را تا مرز فرسودگی کش داد. فیلم نمونه‌ی روشنی از اثری است که به‌جای گسترش درام، زمان می‌خرد؛ و به‌جای تعمیق شخصیت‌ها، با پنهان‌کاری روایی سعی می‌کند مخاطب را غافلگیر کند.

داستان بر محور مردی شکل می‌گیرد که با همدستی زن دومش نقشه‌ای طراحی می‌کند تا هم اموال زن اول را تصاحب کند و هم پرونده‌های فساد خود را از میان ببرد. او با اجرای یک قتل صوری، زن اول را به این باور می‌رساند که در مرگش شریک شده و برای خلاصی از جسد، ناچار می‌شود اموالش را منتقل کند. تمام این وقایع نیز در دفتر یک وکیل رخ می‌دهد که خود در این توطئه دخیل است.

فیلم با یک درگیری میان سه زن و مرد آغاز می‌شود؛ مرد ظاهراً می‌میرد و حالا سه زن با مسئله‌ی پنهان کردن جنازه مواجه‌اند. این موقعیت می‌توانست نقطه‌ی شروع یک تریلر فشرده و پرتعلیق باشد. اما آنچه در ادامه رخ می‌دهد، نه گسترش درام، بلکه تکرار موقعیت‌های کم‌رمق و کش‌دار است. فیلم به‌جای اینکه هر لحظه بحران را عمیق‌تر کند، صرفاً زمان را پر می‌کند.

غافلگیری پایانی ــ زنده بودن مرد ــ هسته‌ی اصلی ایده است؛ ایده‌ای که ذاتاً مناسب یک فیلم کوتاه است، جایی که یک موقعیت و یک پیچش می‌تواند در بیست دقیقه کار کند و تمام شود. اما وقتی همین ایده به فیلم بلند تبدیل می‌شود، فیلم‌ساز ناچار است برای حفظ راز، اطلاعات را از مخاطب دریغ کند. در نتیجه نه تعلیقی شکل می‌گیرد و نه همذات‌پنداری؛ چون تعلیق زمانی ساخته می‌شود که مخاطب «بیشتر» بداند، نه «کمتر».

«تقاطع نهایی» به‌جای تولید تعلیق، دست به فریب می‌زند. دکوپاژ عمداً طوری طراحی شده که هیچ نشانه‌ای از زنده بودن مرد ندهد؛ نه تصویری، نه سرنخی، نه حتی کاشتی ظریف. این رویکرد بیشتر شبیه پنهان‌کاری مکانیکی است تا روایت‌پردازی هوشمندانه. غافلگیری وقتی مؤثر است که بعد از افشا، مخاطب بتواند ردّ نشانه‌ها را در گذشته پیدا کند. اما وقتی هیچ کاشتی وجود ندارد، پیچش پایانی بیشتر شبیه تقلب روایی به نظر می‌رسد.

از سوی دیگر، خودِ طرح توطئه نیز پر از حفره‌های منطقی است. چگونگی هماهنگی شخصیت‌ها، حضور اتفاقی زن اول در دفتر وکیل، و اجرای بی‌نقص این سناریوی پیچیده، فاقد زمینه‌سازی دراماتیک است. آن‌قدر این نقشه بدون مقدمه و بی‌نقص اجرا می‌شود که تماشاگر به‌جای غافلگیری، دچار تردید می‌شود: آیا واقعاً این پایان از ابتدا طراحی شده، یا در مرحله‌ی تدوین و بازنویسی به فیلم تحمیل شده است؟

مشکل اصلی فیلم در این است که شخصیت‌ها ابزارند، نه انسان. ما هیچ‌گاه وارد ذهن یا بحران درونی آن‌ها نمی‌شویم. نه انگیزه‌ها عمق می‌گیرند، نه روابط پیچیده می‌شوند. وقتی شخصیت‌پردازی غایب باشد، حتی بهترین پیچش داستانی هم کار نمی‌کند، چون چیزی برای از دست رفتن وجود ندارد.

در نهایت، «تقاطع نهایی» نه مسئله‌ای طرح می‌کند، نه کشف تازه‌ای پیش روی مخاطب می‌گذارد و نه تجربه‌ای عاطفی یا فکری می‌سازد. تمام تلاشش معطوف به یک شوک پایانی است؛ شوکی که ارزش زمانی را که از مخاطب می‌گیرد ندارد. ایده‌ای که می‌توانست یک فیلم کوتاه تیز و جذاب بیست‌دقیقه‌ای باشد، در قالب نود دقیقه به اثری کش‌دار و کم‌رمق تبدیل شده است.

«تقاطع نهایی» یادآور این نکته‌ی ساده اما مهم است: پیچش داستانی جای درام را نمی‌گیرد. فیلم بلند به جهان، شخصیت و مسئله نیاز دارد؛ نه فقط یک غافلگیری متقلبانه.

سیدمهدی میرغیاثی

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha